آفاق

۴۲ مطلب با موضوع «شهدا و روایت فتح» ثبت شده است

 شهید مدافع حرمی که هنوز پیکرش به خانه برنگشته است... آنچه در ادامه می خوانید، گزارش خبرنگار مشرق از این دیدار است.

مادر مجید:

* خواهر نمی خواهم!

مجید متولد 69 بود. وقتی خواهر کوچکش به دنیا آمد دلش می خواست پسر باشد، می گفت خواهر دوست ندارد و برادر می خواهد. اجبار کرده بود خواهرش را علیرضا صدا کنیم تا یک ماه به همین منوال بود که مادرم گفت نمی شود اسم پسر روی دختر بماند! برای همین اسم دخترم را عطیه گذاشتیم که همین باعث عصبانیت مجید شده بود. اما کم کم کنار آمد تا جایی که خیلی روی خواهرش غیرت داشت.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۳۳

مشکل ما این است که برای رضای همه کار می کنیم، جز خدا.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۶

توجه به همسر

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۵۴

بخشی از متن صحبت های مادر شهید بروجردی در جوار مزار فرزندش | بهشت زهرا:

گفت: «پسرم رو خواب دیدم گریه می‌کرد». گفتم: «چرا؟» گفت: «ما شهید شدیم٬ ولی اینها که ماندن به جای ما کاری نکردن برا مملکت».

شهدا آگاهند. روز قیامت جلوتون رو می‌گیرن، حالا بهت می گم… آمریکا اومده دمِ در خانه سراغتون. حواستون جمع باشه! محمد اگه زنده بود می دونست باید چی کار کنه…

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۵

روزی که خداوند بهشت را زیر پاهایت قرار می دهد

و کودکی را در آغوشت می گذارد مادر میشوی .

به اندازه 3 فصل منتظر میمانی و بعد ازآن دیگر برای تو تمام فصل ها فصل مادری است.

همه فصل هایی که شب ها برایش لالایی خوانده ای که به خواب برود و هر صبح با مهربانی بیدارش کرده ای و

فکر کرده ای که فردا شب چه لالایی برایش بخوانی .

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۳۶

 دیگر رمقی برایمان نمانده بود. این خدا بود که ما را می آورد. باقی مانده گروهان من تیر خورده بودند و علیل. خودم هم از پا ترکش خورده بودم. تازه باید با این وضعیت یک خط از دشمن را می شکافتیم تا به عقب برسیم. لنگ لنگان و آهسته آمدیم بالا. رسیدیم به یک رشته کانال و سنگرهای عراقی که بالای سرمان قرار داشت. توان درگیری نداشتیم، من نگاه کردم بالای سرِ خودم و دیدم یک زیر پیرهن سفید از لب کانال بالا آمده و تکان می خورد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۸

   [راوی سید کاظم حسینی همرزم شهید برونسی]

 او جبهه ماند و من آمدم مشهد، مرخصی. صبح روز بعد رفتم ملک آباد، مقر سپاه. یکی از مسوولین رده بالا گفت: به هر کدوم از فرماندهان وسیله ای دادیم، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده. مکث کرد و ادامه داد: حالا که ایشون نیست، شما زحمتش رو می کشین که ببرین خونه شون؟ می دانستم حاجی اگر بود، به هیچ عنوان قبول نمی کرد. پیش خودم گفتم:

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۱

عکس نوشته شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها,برای گـریه این ایام کافیست، فقط گاهی صدای دَر بیاید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۹

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰